|
|
|
|
|
هیچ وقت فکرنمیکردم اون تغییراتی که به دنبالش هستم و میخوام تو زندگیم به وجود بیاد اینقدر بزرگ باشه که تمام زندگی ام رو اونم اینقدر زیاد تحت تاثیر بزاره .
به آرشیو وبلاگم که نگاه میکنم میبینم ۲۵ دیماه تصمیم گرفتم که یه تغییر اساسی تو زندگیم و برنامه روزانه ام بدم.در کمتر از یک ماه آنچنان تغییری بوجود میاد که حتی نمیتونم بیام و اینجا بنویسم . برنامه روزانه ام تغییر میکنه وشرایط زندگیم عوض میشه .وضعیت جدیدی رو تجربه میکنم که هیچ وقت نداشتم وبرام لذت بخش وشیرینه.محبت همسرم به من چندین برابر شده وحتی برنامه های اونم تغییر کرده. حس عجیبی دارم،نمیدونم که خوشحالم یا نگران و مضطرب.هنوز مطمئن نیستم که لایق باشم.چقدر سر درگمم ،باید مطالعه کنم .اطلاعاتم رو زیاد کنم .هرچند میدونم این نگرانی ها طبیعیه ولی بازهم دلهره دارم .همسرم سنگ تموم گذاشته وحسابی پشتیبانمه و هوامو داره .توی یه دفترچه یادداشت روزانه ام رو مینویسم تا فراموش نکنم. بیشتر از همیشه شاکر خداوندم .حتما ما لایق بودیم .حتما خیر ما این بوده .حتما خدا خواسته که : *من مادر شدم * وقتی ضربان قلب کودک یک سانتی متری ام رو میشنوم احساس میکنم زیباترین ترانه ها رو گوش میکنم .حس قشنگی به این تمشک کوچکم که داره رشد میکنه و روز به روز بزرگتر میشه دارم . اینجا خونه مشترک مجازیه من و همسرمه .از کودک درونم که فعلا اسم نداره اینجا چیزی نمینویسم .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:21 توسط لیلا
|
|
||