|
|
|
|
|
امروز صبح توی آرشیو وبلاگ بازکن،منم متعلق به دوست عزیزم آزیتا مطلبی خوندم که ذهنم رو حسابی مشغول کرد.راجع به این موضوع قبلا فکر کرده بودم اما امروز احساس کردم باید راجع بهش بیشتر بیاندیشم و بنویسم تا بماند.سوال اینه: اگر روزی کودکتان از شما بپرسد چرا من را به دنیا آوردی؟ در پاسخ به او چه خواهید گفت؟ فکر میکنم تاثیر حرف عم قزی یا خال قزی نبود،ترس از انقراض نسل نبود،از دستمون در نرفت،جوگیر نشدیم و....هرچند در کشوری زندگی میکنیم که تا زمانیکه مجردی بهت میگن ازدواج کن همین که ازدواج کردی میگن بچه بیار و...اما ما از اون دسته آدمها نبودیم که به حرف کسی بچه دار شیم،تازه توی این جریان رکورددار هم بودیم.بعداز 5 سال از ازدواجمون بدون احتساب دو سال دوران عقد تصمیم گرفتیم یه فرشته رو به این دنیا بیاریم. زندگی مشترک 5 ساله ما اونقدر عاشقونه و قشنگ بود که کمبودی احساس نکردیم که احتیاج به تغییر تو زندگیمون داشته باشیم یا بخواهیم زندگیمون رو تکمیل کنیم،پیشرفتمون در زمینه کاری و مالی خیلی زودتر از اینها به ما این اجازه رو میداد که بچه دار بشیم (به قول بعضی ها)،احساس میکنم باید ذهنمون آماده پذیرش یه موجود جدید میشد. حضور کودک در زندگیمون مسئولیتی با خودش به همراه داشت که باید آماده می بودیم وبعد اون موجود معصوم رو واردش میکردیم. کودکم! ما تصمیم گرفتیم تو رو بدون پرسیدن نظرت به این دنیا بیاریم تا مثل ما زندگی رو سخت و سهل تجربه کنی ،مثل ما عاشق بشی و از زندگیت لذت ببری،در کنار تکمیل کردن زندگی خودمون امکان ساختن یه زندگی رو بهت بدیم،دوست داشتیم از تمام تجربیات خودمون برات بگیم و تو خودت راهتو انتخاب کنی،دلمون میخواست با یگانه خالق بشریت در خلق تو شریک باشیم تا مادر و پدر بودن رو تجربه کنیم ونگرانی ها و اضطراب مادر و پدرمون رو در مورد آینده خودمون بیشتر درک کنیم تا این فرصت رو به تو بدیم که پدر یا مادر باشی و از این تجربه شیرین بهره مند بشی.عاشق این بودیم که هیجان عاشق شدن دوباره رو تجربه کنیم ،دوستت بداریم و دوستمان بداری.خودخواه نبودیم که تو روفقط به خاطر خودمون و احساساتمون به این دنیا بیاریم،هدفمون این بود که تو هم با کمک وهمراهی ما رشد و پیشرفت کنی وطعم شیرین بودن و زندگی کردن رو حس کنی عزیزم. نمیدونم در این راه موفق خواهیم بود یا نه اما مطمئنم تمام تلاش خودمون رو برای به بار نشستنت انجام خواهیم داد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:45 توسط لیلا
|
|
||