|
|
|
|
|
مدتهاست تو این فکرم که یه تغییراساسی درخودم و تو زندگیم به وجود بیارم .تا کی بیام اینجا ونق بزنم اعصابم بهم ریخته است و مشکل دارم و همش تو فکرم تا کی هر روز نگران باشم و استرس به خودم وهمسرمو دوستام وارد کنم .احساس میکنم دچار پوچی و روزمرگی شدم .یه تحول اساسی میخوام . صبح ساعت ۶.۱۵ بیدارمیشیم به سرعت میزنیم بیرون.سرکار نیم ساعت کار یک ساعت اینترنت و وب گردی .یکساعت کار نیم ساعت اینترنت،که چی؟ گذشت زمان.کمی مطالعه وباز ... میخوام یه هدف جدید پیدا کنم یعنی باید این کارو بکنم.عصر حدود ۵ میرسم خونه .آشپزی بشور بساب کار خونه تا ۹.۳۰ که جنازه میشم و میخوابم دوباره فردا به همین منوال .هر روز بیای اینجا بنویسی فلان کارو کردم و فلان جا رفتم دوستاتم بیان نظر بدن.دنبال اینم که توی وبلاگمم یه تغییر بدم خاطرات روزانه من شایدفقط برای من مهمه و برای کسی مهم نباشه،باید فکرکنم و یه تغییری بوجود بیارم .دلم میخواد حداقل وقتی کسی به خونه مجازی من سر میزنه یه چیز جدید بخونه ،یه کار جدید تجربه کنه ،یه فکر و یه فعالیت جدید ببینه.اگه پیشنهادی داری ممنون میشم بهم بدین . خیلی از دوستانم راجع به فرادرمانی اطلاعات خواسته بودن.من میتونم از تجربیات خودم براتون بگم :فرادرمانی درمان بیماریها با ریشه عرفانیه که پایه گذاری شده توسط استاد طاهریه .احتیاج نیست که کار خاصی از طریق درمانگر انجام بگیره مثلا انرژی بده یا از خودش نیرویی بزاره .کافیه فقط شاهد و ناظر باشی و بی طرفانه در حلقه رحمانیت خدا که شامل همه انسانهاست قراربگیری. در مورد خود من میتونم بهتون بگم که سردرد میگرنی من که سالهاست عذابم میده وخیلی دردناکه با همین راه الان چند ماهه که درمان شده .دردهای موضعی تقریبا خیلی سریع وراحت بر طرف میشه .من خودم دیدم و شنیدم که حتی خیلی از بیماریهای لاعلاج هم درمان شده مثلا ام اس یا سرطان .اگه دوست داشتین به این آدرس سر بزنید. آخر هفته میریم شمال .دیروز رفتیم نان سحر وکلی واسه شمالی ها خرید کردیم از تست و سوخاری و کیک و... ظاهرا اوضاع کمی بهتره. یه بازی هست که خیلی از دوستان تو وبلاگ هاشون انجام میدن.مربوط به شناخت دوستان از شخصه .منم دوست دارم بدونم نظر شما راجع به من چیه ومنو چه جوری توصیف میکنید خوب و بدش همه رو بگید .ظاهرو باطن. برای شروع: خدا را از داشته هایت کم کن ببین چه داری ؟ حال خدا را به نداشته هایت اضافه کن ببین چه کم داری؟ پی نوشت:جالبه که این اولین باریه که آقای همسر به نام آقای همسر برام نظر گذاشته .تصمیم داشتم بهش بگم که اون بیاد واز خصوصیات من بنویسه ولی خودش اومده و یه مطلب کوچولو نوشته.ممنونم عزیزم از محبتت.من این اتفاق رو به فال نیک میگیرم ودنبال تفکروایجاد تغییرات هستم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:29 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروزبا کمک حس مهندسی وتفکرم در یه فرصت برگه توضیحات دارویی رو که دکتر تجویز کرده میخونم و علی الخصوص عوارضشو .بگو چه عوارضی نداره .هرچی بخوای داره .کلا از وقتی رفتم فرا درمانی اعتقادی به خوردن دارو ندارم باید به دوستم که معرفم بوده به کلاس، زنگ بزنم ببینم چکار کنم .دارو بخورم یا با اتصال درمان کنم . در پی آمادگی های ما دربرابر موج سرما آقای همسر دیروز یه فن هیتر دلونگی خرید.البته زحمتشو داد به کارپرداز شرکت و ایشون بدون اینکه ما ببینیم وانتخاب کنیم این رو خرید.من که هیچی بهش نگفتم و فقط ازش تشکر کردم وخداییش هم خیلی گرم و خوب وبود به قیافش نگاه نکنید که کوچیکه .اما خوب امروز که اومدم تو سایتش دیدم چقدر تنوع هست دلم خواست که خودم انتخاب میکردم.آقای همسر انگار عذاب وجدان داشت بعد از اینکه توی اتاق روشنش کرد منو صدا میزنه نه انگار دادمیزنه ومیگه :لیلا خانوم بیا ببین چقدر گرمه .من اوضاع روحی کماکان خرابه.ببخشید که همتون از دستم خسته و کلافه شدید .امیدوارم که زمان بگذره و از نظر فکری هم درمان بشم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:5 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
آقای همسر پنج شنبه ها نمیره سر کارو خونه است و در نبود من معمولا کلی به کارهای خونه میرسه .این هفته هم از اون هفته هایی بود که بعداز همه کارهایی که توآشپزخونه کرده بود ظهر که من رسیدم خونه چون پنج شنبه شب و جمعه ظهر مهمون داشتیم ومن خسته بودم و حال و حوصله کار کردن نداشتم، تمام خونه رو گردگیری کردو جارو کشید .دستت دردنکنه مهربونم. عصر پنجشنبه که من مشغول امورآشپزی بودم ییهو فهمیدیم گاز خونمون قطع شده اون کلاسی که گفته بودم قراره بهمون بدون امتحان مدرک بدن دیروز تشکیل شده بود و من چون ناهار مهمون داشتم فقط برای امتحانش اونم به مدت چهل و پنج دقیقه در کلاس حضور داشتم .خدا این موسسات رو حفظ کنه که درصدد افزایش بار علمی هستن. از حدود ساعت ۳ ظهر دیروز برف شروع به باریدن کرده وباز اوضاع خیابونها بهم ریخته است من به دلیل یه سری مسایل شخصی این بارش رو دوست دارم **دیشب یه سری مسایلی پیش اومد و یه سری حرف و سخنهایی که هردومون رو ناراحت کرد اما ظرفیت تو اونقدر تو این زمانها زیاده که من واقعا متعجب میشم عزیزم .امیدوارم که واقعا لایق این همه محبتت باشم مهربونم وبتونم یه جوری جبران کنم.ببخشید که آشفتگی و ناراحتی من تورو هم دگرگون میکنه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:19 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
پنج شش سال پیش دخترعموم که دخترخاله ام هم هست دچار یه بیماری ناشناخته شد که هر دکتری میرفت نمیتونست بفهمه چرا همش مشکل گوارشی داره ودید چشماش کم شده و عصبیه و..تا بالاخره مشخص شد مشکلش مربوط میشه به تیروئیدش.همون دوران من تصمیم گرفتم از اونجایی که این بیماری به شدت ارثیه برم یه دکتر غددوچکاپ .البته که منم همین مشکل رو داشتم ،تیروئید از نوع کم کارش که منجر به افزایش بی رویه وزن و چاقی واضطراب و عصبانیت و...است.حدود چهارسال تحت نظرودرمان بودم تا اینکه پارسال دکترم گفت مشکلت برطرف شده و هیچ نیازی به مراجعه مجدد تازمانیکه بارداربشی نیست.(ظاهرا این مشکل در دوران بارداری مسائلی رو در پی داره)من فقط شنیدم.-شایعه درست نکنیدخبری نیست- گفته بودم یه مدته احساس میکنم دارم به شدت وزن کم میکنم وعلتش رو نمیدونم فکرم رفته بود پیش این مورد ولی چون من قبلا از نوع کم کاریشو داشتم فکر نمیکردم که ممکن باشه که یهو تیروئید بشه پر کار.تا اینکه آزمایش دادم وچکاپ کامل ودیروز جوابشو گرفتم وبادکتر بازیهام فهمیدم که ظاهرا تیروئیدم عود کرده.امروز هم با سرچ توی اینترنت متوجه شدم که ظاهرا دچارپرکاری هستم .شاید اصلا علت خیلی از این مشکلات فکری و روحی ام هم همین مساله باشه.زنگ زدم وقت بگیرم از دکترم برای ۲۱ بهمن اونم با کلی منت وچون بیمارقدیمیه دکترهستم وقت داد.من که هیچی ولی یک بیمار اورژانسی شاید تا یک ماه ودوروز دیگه نتونه منتظر بشه که بره دکتر.باید چکارکنه. امروز مجلس تودیع رییسمون بود.(یه لحظه فکر میکنم به جای تودیع بنویسم تدفین)نه راضی به مرگش نبودم واقعا،نفرینش هم نمیکنم ،خدابه حسابهاش برسه ،ولی خیلی اذیتم کرده بود خیلی زیاد .به افتخاربازنشستگی نایل آمدند،با ۲۸ سال سابقه.بیشترهمکارهامون که باهاش مشکل داشتن اصلا نیامدن توی جلسه به نشانه اعتراض.ولی من رفتم .جالبه با این همه گندی که زده بود وهمه دلخوریهای که برای همکارها بوجود آورده بود بازم از خودش تعریف میکرد.یکی از همکارها البته خیلی آروم که اون نشنوه میگفت:صداقت سیخی چنده ؟راستی مجانیه ؟ این نمیخواداعتراف کنه که چه جوری بوده . کارکه بلد نبودهیچ،مدیریت هم نداشت. دارم فکر میکنم شاید مشکل تیروئیدم به دلیل بیرون ریزیهای اسکن شدنم در کلاس فرادرمانی باشه.باید اتصال بگیرم وکارکنم . هنوز آرامش فکری ندارم .دیشب جگری رو که مامانم برامون گرفته بود باکمک آقای همسر کباب کردیم و خوردیم .ناهار فرداروهم پختم .میوه هم پوست کندم و باهم خوردیم .اما ته دلم اصلا شاد نیست .حتی باتمام کمکها و محبتهای همسرم . بهم میگه شاید سالها طول بکشه تا شرایطتت عادی بشه و بفهمی که چی میشه ،کسی چیزی فهمیده یا نه؟ ولی من نیاز به زمان دارم شاید فقط زمان این مساله رو برام عادی کنه و از ذهنم ببره.اشتباه کردم باید جبران کنم وتاوانشو بدم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:24 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
اشتهایی به خوردن ناهارم ندارم هرچند بهترین غذای موردعلاقه ام(باقلی پلو باماهیچه)دستپخت خودمه .ناچارم غذامو گرم کنم.این مدت بد جوری وزن کم کردم .در تمام این سالهای اخیرحتی با وجود رژیمهای سنگین اصلا یادم نمیاد اینقدر وزن کم کرده باشم .
هنوزاون آرامشی رو که میخوام ندارم.دلم گرفته ،همش بغض دارم ،روحیه ام خرابه . برف بازی یکشنبه شب حسابی وجودمو خنک کرد.عصرباخانواده درپارک قیطریه. ساعت ۹.۳۰ تا ۱۱ شب توی چندتا پارک خصوصی و خلوت با یه گروه باحال و شاد، کاش منم واقعا شاد بودم نه درظاهر. ازشنبه یه جایی کلاس داشتم که امروز جلسه آخرش بود و امتحان و مدرک .من میخواستم برای اولین بار امروز برم تاحالا به دلیل شرایط جوی و روحی نرفته بودم .تماس گرفتن گفتن کلاس کنسله وبعد یه منبع گفت میخوان اسامی رو رد کنن که گواهینامه صادر بشه بدون کلاس و امتحان.عالیه؟ نه ؟تعطیلیه دیگه . یه آزمایش کامل دادم برای چکاپ وکشف علت کم کردن وزنم .امروز جوابش آماده میشه شایدببرم به دکترنشون بدم .البته بعداز بررسی و دکتربازی های خودم و در صورت مشاهده و کشف یه مورد خاص. دلم میخواد تمام نگرانی ها و اضطرابم رو بزارم کنارو با روی خوش وشاد برم دنبال همسر ویه شام خوشمزه بپزم وبراش میوه پوست کنم واناردونه کنم وحالا که نرفتم کلاس بیشتر براش وقت بزارم.ممنونم از همه صبوریهات و کمک های فکری که بهم میدی ولی کاش اون روز اول که ماجراروفهمیدی میتونستی خودت رو کنترل کنی.شاید الان شرایط من این نبود . خدایابه آرامش ودل خوش محتاجم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 15:9 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
اونقدر قاطی بودم که گند زدم به آخر هفته خودم و همسرم.مهمونی حروممون شد.گردهمایی هفتهگیمون مثل همیشه نبودبرام هرچندکه قابلیتهای خودم رو ثابت کردم .همش تو فکرم، روزی ده بار خودم تنها یا با آقای همسر مرور میکنیم که چی شده؟ چی میشه؟ باید چکارکنم؟
آقای همسرهم از دست من قاطی کرده، میگه: تو سه باردرس آمار رو افتادی تا بالاخره پاس کردی حالا نمیتونی احتمال پیش اومدن یا نیامدن اون اتفاق رو حساب کنی .نه من بهم ریخته تر از اینم که بتونم. معما حل کنم یا آمارو احتمال در بیارم. امروزکمی بهترم ممنونم از همسرم ،دوستم ،شریکم ،همه چیزم که بهم آرامش میده ونگرانمه . ممنونم ازدوست گلم ،همخونه دوران دانشجویی ام که برام تشعشع دفاعی فرستادواضطرابم کنترل شد. ممنونم از نیمه پنهانم ـمسافرکوچولو ـ که با حرفاش خیلی آرومم کرد. ممنونم از همراهی وکمک آقای اسپریچوکه واقعا مفیدبود. ممنونم از همه دوستانم که نگرانم هستن، برام دعا کردن وبهم انرژی دادن . میخوام سعی کنم بهتر باشم و با درگیری ذهنم مقابله کنم . احتیاج به گذشت زمان دارم تاموضوع برام حل بشه وبه آرامش کامل برسم . میخوام کمترفکر کنم وکارهارو بسپرم دست خدا . دلم میخواد آرامبخش نخورم وبدون اضطراب یک شب راحت بخوابم . دلم میخوادمثل گذشته شاد باشم واز ته دل بخندم . برام دعاکنید . خدای مهربون آرامش میخوام. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:1 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
استرس دارم
خیلی استرس دارم نگرانم و دلهره دارم قلبم داره میاد تو دهنم روزهای سختی رو دارم پشت سر میزام یه غلطی کردم توش موندم خودکرده را تدبیر نیست شب ها نمیتونم بخوابم دو شبه که آرامبخش میخورم دو روزه که نمیتونم غذا بخورم فقط مایعات وشیر برای اینکه از گرسنگی نمیرم حدود ۱ کیلو وزن کم کردم همین دو سه روزه خدا بهم کمک کنه و خودش مشکلم رو حل کنه این روزها محتاج دعاتون هستم همسر خوبم مثل همیشه هوامو داره و کمکم میکنه ممنونم نازنینم شاید اگه کلاسهای استاد رو نرفته بودم الان بستری بودم بیمارستان نمیتونم چیزی بگم ببخشید ممکنه مدتها طول بکشه تا به آرامش برسم ونگرانیم کم بشه ،برام دعاکنید ختم به خیر بشه اونوقت یه شیرینی حسابی میدم به همه . خدایا میفهمم که توی همه کارهات یه حکمتی هست من ادب شدم از من بگذر و بهم آرامش بده
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:21 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
*آخرهفته گذشته بد نبود دو شب مهمون بودیم ویه ناهاروشام مهمون داشتیم . *دوروزاول هفته رو ماموریت بودم . *آقای همسر یه سفریکروزه دیگه به تبریز داشت دیشب هم که برگشت به صورت سورپرایز رفتم فرودگاه دنبالش .برام بازم شیرینی سوغاتی آورد. *پیروبحث قبلی با رییس امروز رو کلا درحال رسیدگی به صورت وضعیت بودم وفعلا فرصت بیشتر نوشتن ندارم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:33 توسط لیلا
|
|
||