تبليغاتX
من و آقای همسر
خاطرات ترش و شیرین زندگی عاشقونه من و آقای همسر

دیروز که تعطیل بود به ما خیلی خوش گذشت ،آخه معمولا در شبانه روز عادی من و آقای همسر خیلی با هم نیستیم وروزهای تعطیل بیشتر برای هم وقت میذاریم .شام مهمون داشتیم و من برای اولین بار توی این 10-11سال که آشپزی میکنم دلمه فلفل و بادنجان درست کردم .جای همه خالی بد نشد یه دوست خوبم بهم آموزش داده بود روش پخت رو .

امروز میخوام اینجا از دو تا دوستم بنویسم :

اول:دوست خوبم  مامان یزدان شیطون فردا تولدشه  تولدت مبارک عزیزم ایشااله صد ساله بشی و در کنارخانواده ات به همه آرزوهای قشنگت برسی .

دوم:دوست قدیمی و همخونه خوب و عزیزدانشگاهم که کلی خاطرات قشنگ باهم داریم ،داره یه تصمیمات جدید تو زندگیش میگیره و درحال فکرکردن برای پاسخ به در خواست ازدواجه و نمیدونه که چه سوالاتی باید از آقای خواستگار بپرسه .خیلی خوشحالم براش چون داره وارد مرحله خاصی از زندگی میشه که دیگه کلی با قبل فرق داره ،براش نگرانم هستم چون واقعا دختر پاک و سالم و بی شیله پیله ایه.حالا اگه میتونین چند تا رکن اساسی توزندگیتون ودلایل انتخاب همسرتون رو بگین کمک بزرگی بهش میکنین.

آخه ازدواج من وآقای همسر یه جورایی فرق داشت و شاید من نتونم خوب راهنماییش کنم ما چون همدیگرو دوست داشتیم خیلی چیزها برامون مهم نبود وبه نظرمون حل شدنی بود .

ازراهنماییهای همتون ممنونم  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 15:8  توسط لیلا  | 

من معمولا از اون دسته خانمهام که اگه تو خونه کارهایی مثل جارو کردن ،ظرف شستن،گردگیری،تی کشیدن و...را به سختی و با زحمت انجام بدم و گاهی هم نق و نوق کنم که دیگه یا کار خونه میکنم یا میرم سر کار ولی از همه کارهای خونه آشپزی رو دوست دارم و برام راحته .هیچ وقت تو این مورد بهم سخت نمیگذره.

ولی این روزها هم درس میخونم واسه امتحان نظام ،هم یه کلاس ویژه میرم و معمولا آخرشب میرسم خونه،هم هوا گرمه خلاصه که چند شب پیش آقای همسر از اونجایی که خیلی مهربونه و دوست نداره من خسته بشم بهم گفت که نه شام درست کن نه ناهار فردا (آخه من تازه 21.15 رسیده بودم خونه)منم کلی خوشحال شدم.  

شام میوه خوردیم و فردای اون روز آقای همسرساعت 12.30

بهم  اس ام اس زد :بفرمااژدر زاپاتا

 منم جواب دادم :نوش جونت ،ببخشید .(یعنی اینکه متاسفم که ناهار داری غذای بیرون میخوری )

نیم ساعت بعد آقای همسر تلفن زد و  عصبانی که یعنی ما بعد از این همه سال بازم نباید معنی حرف همو بفهمیم من می خواستم اینجوری دلتو بسوزونم که ناهار دارم ساندویچ مغز و زبون میخورم بعد تو فکر میکنی منظور من این بوده که چرا برام ناهار نپختی ومیگی ببخشید اصلا چرا عذر خواهی میکنی تو همش داری کار میکنی حالا چی میشه یه روز غذای بیرون بخوریم و..... خلاصه که ما به نظر آقای همسر هنوز بعد این همه سال که همو میشناسیم حرف همدیگرو نمیفهمیم که راست میگه و اغلب دعواها و عدم تفاهم ما از اونجاست که من متوجه منظور اون نمیشم و تا اون بیاد منو متوجه کنه من قاطی کردم .خیلی سعی میکنیم که مشکل رو حل کنیم بیشترهم آقای همسراز اونجایی که من خیلی لجبازم  تلاش میکنه یا یه جوری حرف بزنه که من خوب درک کنم یا منو متوجه منظورش کنه باز نمیشه .

دیشب که بازم با خستگی اومدیم خونه من یه حرف بد زدم و آقای همسر از دستم ناراحت شد بهش گفتم لباسهاتو از روی رخت آویز بردار بذار تو کشوت گفت که هنوز خشک نشده اند منم گفتم خوب معلومه خونه ای که تراس نداره لباسها تو اتاق خیلی دیر خشک میشن انتخاب تو بود .(ما خونه مونرو چندروزه به سختی و به سلیقه آقای همسر گرفته بودیم )

بعد هم که رفت توی تخت که بخوابه و با موبایل من بازی کنه بهش گفتم وقتی اومدم بخوابم موبایلمو میخوام میخوام خودم بازی کنم .خیلی ناراحت شد ولی هیچی نگفت(دقیقا شده بودم یه بچه 5-6 ساله و کودکیمو تجربه کردم )

ولی اون اینقدر خوبه که صبح کلی منو نوازش کرد و وقتی بهش گفتم با من آشتی هستی گفت که قهر نبودم فقط دیشب خسته بودم زود خوابیدم .مرسی عزیزم من بااین همه مهربونیت چکار کنم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 20:5  توسط لیلا  | 

سلام به همه دوستای عزیزو با محبتم وتشکرازاینکه این روزها جویای حال واحوال من وآقای همسربودن شکر خدابد نیستیم ومشکل آقای همسرهم کمی حل شده وفکرمیکنم شاید تا پنج  شش ماه دیگه موقعیت شرح موضوع رو نداشته باشم یعنی یه جورایی آقای همسر دوست نداره که چیزی بنویسم

بهش حق میدم چون خیلی شخصی و خصوصیه .اگه چیزی هم مینویسم دلیلش اینه که بعدا که به نوشته های این روزها برمیگردم بازقدرت وعظمت خدا به یادم بیادوخدارو برای همه خوبیهاش به ما شکر کنم.

هفته گذشته برامون هفته سختی بود از زمانی که به یاد دارم هیچ وقت تعطیلات خردادرو خونه نبودیم حداقلش یه مسافرت کوتاه به شمال داشتیم ولی امسال تمام این روزها رو درحال کار کردن وپخت و پزو رسیدگی به امورآقای همسربودم وآقای همسرمشغول حل جدول سودوکو،خلاصه که خیلی خوش نگذشت.

امسال برنامه مون این بود که بریم سرعین و اردبیل که بخاطر مشکل آقای همسرنرفتیم وپریشب جای همگی خالی شام رفتیم پیتزا خاتون به مناسبت سالگرد عروسیمون،معمولا برای مناسبتهای مهم اگه هیچ کاری نکنیم یه پیتزا میخوریم و معمولا به پیشنهادمن که بعدش آقای همسر میگه منم میخواستم بگم که شام بریم بیرون وبازکمی بحث کوتاه .پیتزاهاش فوقالعاده است خاتون و دکوراسیونش محشره شماره موبایل جایی رو که تابلو هاشونو بهش سفارش میدن گرفتم اگه به نتیجه رسیدم خبرتون میکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 16:36  توسط لیلا  | 

امروز باز اومدم از گذشته ها بنویسم از روزهای قشنگ زندگی مشترکمون .اینبار گله ای از آقای همسر برای اینکه برایم کادو نمیخره ندارم واقعا فکرش مشغوله اونقدر که حتی فراموش کرد که دیروز،روز مهمی از زندگی ماست .7/3/86 شروع چهارمین سال زندگی مشترکمون زیریک سقفه واینبارهم مثل همیشه عجیب وغریب بدون عروسی ،بدون حضور مهمون وبدون همه اون چیزهایی که برای خیلی ها مهمه وبرای من نبودو نیست من به خونه بخت رفتم، خودم خواستم نه اینکه فکرکنین ناراحتم نه،با رضایت کامل رفتم یه پیراهن سفید خریدم واون شب رقتم آرایشگاه موهامو درست کردم و آتلیه 6تا عکس گرفتیم وباحضور اعضای دوتا خانواده ومادربزرگ عزیزم (که تمام زندگیم بودوعاشقش بودم واون روزها تقریبا آخرین روزهایی بودکه از عطر نفسهاش سیراب میشدیم ودعای خیرش همیشه همراهمه و هنوز که هنوزه باور نمیکنم که دیگه نیست )ویه جشن کاملا خانوادگی من و آقای همسرم زندگیمونو شروع کردیم.ماه عسل رفتیم کیش وکلی بهمون خوش گذشت . درتمام این چهار سال با وجود همه مشکلات و سختیهایی که تو زندگیمون بوده وهست ،چون عاشقونه زندگی میکنیم درحفظش میکوشیم وشکرخداراضی هستیم

                                     ***سالگرد عروسیمون مبارک عزیزم***

دیروزصبح خودم وقتی از خواب بیدارشد بهش گفتم .تاشب هم هیچ تلاشی برای سورپرایز من نکرد و باز گفتگوهاو گله های تکراری که دیگه مهم نیست.

برای کادوی آقای همسر چندتا کتاب خریدم فکر میکنم کافیه آخه ما اونقدر مناسبت داریم که اگه بخوام واسه همش یه کادو خاص بخرم ورشکست می شم .

چندشب پیش آقای همسر ازم پرسید : توفکر میکنی بهترین هدیه ای که میشه برای کسی بخری که واقعا قابل استفاده و مفید باشه چیه؟ (من فکر میکردم میخواد اززیر زبونم بکشه که چی لازم دارم که واسه همین مناسبت برام بخره –اونم شاید برای اولین بارها-) کلی ناز کردم و گفتم برای کی میخوای چیزی بخری؟(اصلا ابراز نکردم که حدس زدم ) بعد از کلی حرف و حاشیه ودر حال ریش زدن گفت :هیچ فکرمیکردی این ماشین ریش تراشی که برای تولد دو سال پیشم برام خریدی بهترین هدیه ای  که میتونستی بهم بدی ،آخه هر روز ازش استفاده می کنم وحسابی راحت و عالیه ومن   جالبه که معمولا هیچ وقت اون چیزی که تو ذهن منه پیش نمیاد .   

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 14:15  توسط لیلا  | 

دوستای خوبم لیلی عزیز(مادر آینده )وشیما جونم(مامان کوچولوی مهربون) منو به بازی آرزوها دعوت کردن ،این روزها اونقدر فکرم مشغوله و کار دارم که برای نوشتن فرصت پیش نمیاد فقط میام به دوستام سر میزنم و میرم ولی امروز تصمیم گرفتم از آرزوهام بنویسم هر چند بعد از ازدواجم با آقای همسر به بزرگترین آرزوم رسیدم و الان هرچی بگم اونقدر مهم نیست وشاید حتی به 5 تا آرزو هم نرسه اما شروع میکنم و هر روز آرزوی جدیدی داشتم اضافه میکنم :

- این روزها تنها آرزوم سلامتی آقای همسره و اینکه بی دردسرو بی استرس مشکلش حل بشه وهرچه زودترآرامش گذشته رو بدست بیاره و دوست دارم مطمئن باشه من تحت هر شرایطی همراهشم .

- دومین آرزوم سلامتی و خوشی پدرومادرعزیز خودم وآقای همسره ،آخه ما خیلی به اونا وابسته ایم وبدون اونا زندگی برامون واقعا سخته.

- سرو سامون گرفتن خواهرو برادرامون هم برام خیلی مهمه ،یه جورایی حس مسئولیت دارم نسبت به آینده شون .امیدوارم اوناهم به آرزوهاشون برسن.

- آخریشم که هنوزاونقدرآرزوم نیست اینکه هر وقت که خدا بخوادوخیرمون باشه  بچه دارشیم.شاید باورنکنین ولی  آرزوم نیست .تو زندگیم خلاء احساس نمیکنم شاید حداقل الان اینجوری باشه ولی اونقدر زندگی دونفریمون شیرین و دلچسبه که هنوز به اونجا نرسیدم که بچه بشه آرزوم .

-خلاصه اینکه سلامتی و خیروخوشی برای همه دوستای این دنیای مجازی ودوستای خوب دنیای واقعی واینکه همه به آرزوهاشون برسن  (مریم جونم مامان آرین به راحتی فارغ بشه ،مشکل زهرا جونم باهمسرش حل بشه ، مسافرکوچولو ها به هم برسن ،فیشو جونم بره سرخونه زندگیش،لیلی جونم و دوتا ریحانه ها و مامان کوچولو و نی نی هاشون سالم و سلامت باشن،ماهی قرمزنازنازی خونه بخره، آرزو جونم وآرش عسل باهوش هم به هرچی میخوان برسن،خانم خونه عزیز آرامش داشته باشه،بهانه جونم که برام یه شخصیت مقدس و ویژست وپسرکش ،شیوا جونم که مدتیه ازش بی خبرم و دوست جدیدم خانم مهندس و همه دوستام که اسمشون از قلم افتاد هم به آرزوهاشون برسن)  الهی...............

من خواهرنازمو به این بازی دعوت میکنم وهمه دوستامو که دوست دارن دراین بازی شرکت کنن، از همین الان همه دعوتین. از همه دوستای خوبمم معذرت میخوام اگه تو پست قبلی نگران شدن متاسفانه هنوزموقعیت شرح موضوع رو ندارم.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 11:35  توسط لیلا  |