تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker من و آقای همسر
خاطرات ترش و شیرین زندگی عاشقونه من و آقای همسر

خدای بزرگ؛ خدای من، خدای همسرم، تو همیشه با ما بودی و همراهمون بازم به ما کمک کن .

شکایتی ندارم مطمئنم بندگانی رو که بیشتر دوست داری بیشتر میازمایی .ما در برابر یه آزمون سخت الهی قرارگرفتیم که باید با کمک توکل به خودش سربلند ازاین امتحان بیرون بیایم باید سعی کنیم یه چیزی نگیم که ناشکری باشه و خدا باهامون قهرکنه .آقای همسر بیشتر از من احتیاج به آرامش و کمک داره خدایا بهش کمک کن خیلی زیادخیلی، از لطفت به من کم کن و به اون بیشتر بده تا بتونه بااین شرایط کنار بیاد .

من این روزها یه خوشحالی هم دارم خوشحالم که روزبه روز عاشقترم.عاشق همسرم وزندگیمون، خوشحالم که عاشق شدم و ازدواج کردم ، از اینکه تو این شرایط جدید هیچ واهمه ای ندارم و هیچ خللی در علاقه ام به همسرم وارد نشده شادم .همسرم رو با تمام وجود دوست دارم وفقط این برام مهمه وهیچ ............

زندگی رویایی ما با آرامش و عشق در جریانه و فقط باید کمی توان خودمونو در برابر مشکلات و سختی ها بیازماییم .مطمئنم باز همه چیز رو به راه میشه وخدا مارو فراموش نمیکنه .

همین که من اینقدر آرومم و آرامشم حفظ شده برام کافیه. ماروزهای سخت تری درپیش داریم باید قوی باشیم وبه هم روحیه بدیم.

باید صبرمونو زیاد کنیم وبا کمک عشق الهیمون و در کنارهم برای مبارزه و جنگ آماده بشیم باید با زندگی بجنگیم تا به نتیجه دلخواهمون برسیم .

شایدبه زودی بیام و توضیح بدم که جریان چیه و چی بودو چی شد ولی الان نه شرایطشو دارم نه اجازهشو .

این روزها غیر از کمک خدا به دعای دوستای عزیزم هم نیازدارم،برامون دعا کنید

............................................

پ ن۱ :قالبمو تغییردادم تا بدونم که قراره تغییرات جدیدی (هرچندکمی سخت)بوجودبیاد اما ما می تونیم ازپسش بربیاییم چون یه زندگی عاشقونه داریم واین کافیه.

پ ن۲ :امروز ۴ شنبه جواب آزمایشمو گرفتم من بیماری قند ندارم،آقای همسر خیلی خوشحاله میگه اگه قندداشتی خیلی بد میشد اخه تو شیرینی خیلی دوست داری و نمی تونی نخوری.من عاشق شیرینیجات وخصوصا شکلاتم از هرنوع سفیدوسیاه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:4  توسط لیلا  | 

این روزها خیلی سرم شلوغه کلی کارداریم ،شبها اونقدر دیر میرسیم خونه که از فرط خستگی فقط می خوابیم و اصلا فرصت حرف زدن باآقای همسررو ندارم .آقای همسر مثل همیشه تو این موقعیتها وروزهای سخت من و خانواده ام رو تنها نذاشته و با وجود اینکه خودشم کلی کار داره و خیلی هم خسته است باز هوای همه ما رو داره و مخصوصا با مامان خیلی حرف میزنه و تو تصمیم گیری ها کمکش میکنه ،برادر عزیز که تو این اوضاع گذاشته رفته سفر و تفریح و اگه ماهم بخوایم خودمونو کنار بکشیم نمیشه .پریشب آقای همسر خیلی عصبی و ناراحت شده بود اما خوشبختانه به خیر گذشت .

فردا هم سالگرد شروع به کاره آقای همسر توی شرکت فعلی اش است .که بهش تبریک میگم و

– خسته نباشی عزیزم – واقعا این روزها احساس میکنم چقدر از اینکه شوهرم از همه نظر فهمیده و آگاهه خوشحالم و چقدر احساس میکنم که من خوشبخت ترین زن دنیام که همسرم آقای همسره .البته اینو میدونستم تا حالا ولی اینجا اعتراف نکرده بودم .

این روزها فهمیدم که همسرم  رو خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم دوست دارم وشاید کمتر ازاون چیزی که فکر می کردم میشناسم .

شایدعلت اینکه تا حالا اینو به این شدت درک نکرده بودم اینه که موقعیت شو نداشتم که حرفشو بزنم و الان که دارم اینجا توی این دنیای مجازی اعتراف میکنم این موضوعو میفهمم.

خدای مهربون شکرت ،الهی که همیشه اینجا ازهمین روزهای خوش و خوبیها بنویسم ........  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:19  توسط لیلا  | 

اولین باره که آقای همسر مشتاق خوندن نوشته های من شده از اون قدیم ها که من مینوشتم نامه یا خاطرات روزانمونو هیچ وقت به من نگفته بود چرا نمی نویسی زودتر بنویس ....یا یه همچین چیزی ،البته گاهی از فرستادن نامه براش تشکر میکرد مثلا زمانیکه سربازی بود کلی با نوشته هام حال میکرد ولی امروزم ازم خواست که بیام و اپ کنم .جمعه شب من و آقای همسر تا ساعت 12.5 شب باهم حرف زدیم و گریه کردیم و خندیدیم آخه اون بازم برای سالگرد عقدمون نه منو سورپرایز کرد ونه هدیه مو به موقع خرید قرار شد با کادو عروسی و تولدم با هم بده    ........منم ناراحت شدم آخه همون شب سالگرده عقدمون با برادرم و دوستاش مجردی رفتن بیرون وشب بعد هم همین طور فوتبال و شام و ........مجردی .در حالی که من تو خونه کلی کار کردم ،خرید رفتم وخیلی کارهای دیگه که با همون بی توجهی آقای همسر اصلا دیده نمیشه .برادرم برای من یه گل زنبق و برای آقای همسر یه شاخه رز خرید (بازم معرفت اون )، پدرم هیچ تبریکی نگفت خیلی درگیری داره این روزا، مامانم ادعا کرد یادش بوده اما من فکر نمی کنم ،مامان وبابای همسر 2 روز بعد تبریک گفتن وخواهرو برادرش هیچ و دریغ از یک اس ام اس خواهرمم که به وبم سر زد...........خوب اینا رو نوشتم که یادم بمونه. هدیه من به آقای همسر یه ادکلن 100میل پی جیوانچی بود و 2 تا کتاب ، 100 راه رسیدن به خدا و یه کتاب جالب دیگه که پیشنهاد میکنم زوجها بخونن خیلی جالبه."زن و مرد مساوی هستند؟ قطعا چنین نیست" در پستهای بعدی ازش براتون می نویسم . خلاصه ما اون شب کلی حرف زدیم واز هم گله کردیم و آقای همسر عنوان کرد که رضایت از زندگی مشترک یه چیز نسبیه و اون منو در مقایسه با دیگران خیلی عالی      می بینه در حالی که من اونو فقط خودش با تمام ویژگیهاش میبینم وخیلی حرفهای نگفته ای از عقاید  و نظرهامون که تا حالا از شروع زندگی مشترکمون برامون مهم نبود و به هم نگفته بودیموبه هم گفتیم .

شنبه روزه سختی داشتم 5 تا مهمون ویژه ،کلی کار از ساعت 3 تا 10.5 یکسره تو آشپزخونه بودم وفقط یه دوش چند ثانیه ای شب از پادردو گرمای بیش از حد کف پا خوابم نمی برد،یعنی من بیماری قند دارم؟

من یه زمینه ارثی دارم و کمی هم علایم بیماری قند قبلا چکاپ کردم مشکلی نداشتم ولی بازم باید چک کنم تا مطمئن شیم .دو روزهم تهران نبودم واز امروز دوباره هستم .آقای همسربه شدت  سعی داره برای جبران گذشته منو سورپرایز کنه و دیشب منو سورپرایز کردخبر داد که من احتیاجی نیست برم توی صف کارت سوخت و پستچی شرکت کارت سوختو میاره ................و قول یه سورپرایز ویژه رو داده مثلا سفر دور دنیا ،دوراروپا...........یه همچین چیزی شاید ..............به امید اون روز  
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:15  توسط لیلا  | 

ششمین سالگرد

 

                 هم قدم شدنمان درپیمودن جاده زندگی

 

                                                                 مبارک

  

چون فردا نیستم امروز مینویسم : ۶/۲/۸۶ ششمین سالگرد عقدمنو آقای همسره.

اونقدر هیجان دارم که نمی دونم چی بنویسم ،انگار نه انگار شش سال گذشته خودش یه عمره شاید چون الان وبلاگ دارم و دارم مینویسم اینقدر خوشحالم ،تو حال و روزه همون روزام .از اون روز اصلا عکس ندارم باور میکنین؟ تو آسمون بودم انگار .

من و آقای همسر مدتی بود آشنا بودیم باهم .ازاون دوران نوشته های کاغذی دارم پس الان چیز خاصی نمینویسم . آقای همسر21 بهمن 79 اومد خواستگاری ،تنهایی پدرم خواسته بود اول خودشو ببینه بعد همه چیز با پا فشاری من وبیشتر کمک بابام انجام شد وبعد 3-2 بار آمدو رفت مجدد با مادر وبازدید پس بردن ما به خونشون والبته تحقیقات مفصل پدر تاریخ عقد مشخص وهمه چیز به قید فوریت انجام شد البته خواسته خودمون بود،ما تو محضر عقد کردیم واصلا به فکرم نرسید برم آتلیه عکس بگیرم ، یه مهمونی کوچیک توی خونه و شام یه باشگاه .عکسهایی که بادوربین خودمون گرفتیم خراب شد اما یه فیلم هندی کم داریم از اون روز.اون جمله بالاهم دادم  روی کیکمون نوشت –شکلاتی بی بی- اینو فراموش نکردم.

از صبحشم بگم که جالب بود :نیروی انتظامی ماروگرفت تو خیابون فرشته، از تجریش برمیگشتیم.آقای همسر داشت منو میبرد آرایشگاه تو این مدت هیچ وقت کسی به ما گیر نداده بود حالا روز عقدمون طرف ول کن نبود بهش گفتیم شناسنامه هامون محضره امروزم عقد میکنیم .مهریه مونو پرسید البته از هر کدوم جداگانه بعدم زنگ زد خونمون با بابام صحبت کرد . ماهمش میخندیم.

شب بعد شام منو آقای همسر رفتیم با هم دور زدیم وبستنی خوردیم وحرف زدیم .بعد منو رسوندورفت. عروسیمونم مثل عقدمون درنوع خودش جالب بود که به موقعش مینویسم .

دیگه چیزی نمی خوام بگم جزاینکه آقای همسر بهترین همسر دنیاست ومن با همه وجودم دوستش دارم .

توی دوران زندگیمون همش کاری کرده من شاد باشم و خوشحال .یه سری اخلاقها داره که اقتضای ماه  تولدشه وکاریش نمی شه کرد،البته اصلا بد نیست اما با بهم ریختگی و روحیات من جور نیست اونم سعی میکنه معمولا برای من بهترین باشه و با من کنار بیاد .یه فرشته است تو همه چیز فقط بلد نیست منو سورپرایز کنه بر خلاف من که به اقتضای ماه تولدم عاشق رویدادهای پیش بینی نشده ام اون اینجوری نیست وهنوزم نتونسته خودشو درست کنه ،تلاش می کنه ولی هنوز کاملا موفق نیست .مثلا من از 10روز پیش هدیمو براش خریدم ولی  مطمئنم اون هنوز این کارو نکرده تا آخرش خودم بهش بگم چی بخره یا خودم ازطرفش برم بخرم. کلا تو این مساله مشکل داره اون اوایل حتی بعضی تاریخ های مهم رو فراموش میکرد.

منم کمی حساسم مثلا تمام مناسبتهای مهم در زندگی ما به تاریخ قمری هم جشن گرفته میشه ،یعنی پدرم این جوری بوده آخه ما متولد یک ماهیم .معمولا اگه به هر مناسبتی پدر برامون چیزی نگیری خشکه حساب میکنه وحتما یه نامه  . همیشه همین جوربوده .منم این جوری بار اومدم عشق سورپرایزم! البته من دارم با این بی احساسی کنار میام تا اون .پس مساوی هستیم . خیلی حرف زدم بقیه باشه برای بعد.

هنوز نمی دونم چه جوری باید عکس بذارم زیرپستم.....یاد میگیرم البته باکمک شما

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:4  توسط لیلا  | 

وای از دست این دندون چی بگم ،از بعد عید حسابی اسیر شدم هرروز میرم دندونپزشکی، دکترم خانم حساسیه 4بارتاحالا رادیولوژی رفتم.مثلا 4 ماه پیش برای چکاپ رفتم پیشش ،آخه شنیده بودم جنین در دوره بارداری کلسیم زیادی از مادر میگیره و به همین دلیل احتمال اینکه دندونای مادر خراب بشه زیاده درضمن چون اشعه برای جنین ضرر داره دراین دوران نمیشه رادیولوژی کنی .اون موقع دکترم فقط برام جرم گیری کردوگفت مشکلی نداری ولی چشمتون روز بد نبینه از روز اول عید با کمک استامنیفون کدئین سرپابودم از بس که دندون درد داشتم .الانم هنوز اولین دندونمو داره عصب کشی میکنه و 3-2 تا دیگه مونده .

دیروز با مامان و خواهرم رفتیم سینما فیلم"خون بازی" بد نبود ،یه جورایی مستند بود انگار، بازی باران هم تماشایی بود شاید واقعا لیاقت سیمرغ رو داشت هرچندنظر خیلی ها این نبود.بعدشم رفتم دندونپزشکی.

زندگی من وآقای همسربازم شیرینه کلی قربون صدقه ام میره،مشکلم فقط اینه که همش خوابم میاد وخسته ام وبرای کارهای روزمره ام وقت کم میارم.

این آقای همسرهنوزنیومده به وبلاگم سربزنه ونظربذاره چه بی احساس !!!!!!!!!

ولی من کماکان مینویسم ............

 

..........................................................................................................................................

پ ن ۱:هورااااااااااا آقای همسر وبلاکمو خونده ،برام میل زده بود همین الان چک کردم. شاید بلد نیست چه جوری میتونه نظر بذاره .نه نه... اون کلی امروزیه، فقط ازاین وقت گذرونی ها خوشش نمیاد یعنی به نظرش وبلاگ واینا یه جورایی وقت مفیدآدمو میگیره هر چند که تو میلش برام نوشته که بازم ادامه بدم و حمایتم میکنه .شاید چون بهش گفتم می خوام درآینده خاطرات بچه مونو بنویسم خوشش اومده!!!!!  

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:7  توسط لیلا  |