|
|
|
|
|
اتفاق خاصی رخ نداده که بخوام بیام وبه روز کنم ،آخه قصد من از وبلاگ نویسی یادداشت خاطرات روزانمه که از وقتی با آ قای همسر حرف میزنم چیزی نمونده که بنویسم . اول هفته هم میرم ماموریت وچند روز نیستم .حس میکنم چقدر خوبه آدم اصلا حرفی برای گفتن نداشته باشه یعنی اونقدر حرفها تو زده باشی که چیزی برا گفتن نمونده باشه . پریشب فیلم " میم مثل مادر "رو دوباره دیدیم و آقای همسر کلی گریه کرد ولی من اصلا گریم نیومد فقط سر درد شدم. آقای همسر هروقت فیلم "مادر" (زنده یاد علی حاتمی ) رو می بینه هم گریه میکنه ، میگه این فیلمهایی که مادر داره آدمو گریه می اندازه. خدا مامانشو برامون نگه داره اصلا تو مایه مادر شوهرها نیست .بازم میامو مینویسم فعلا........... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 10:57 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
من و آقای همسر دیروز کلی باهم حرف زدیم ،یعنی مثل همیشه بازم اون پاپیش گذاشت و جو سنگین حاکم بر خونمونو شکست .تمام حرفهایی رو که تو این چند روز تو گلوم گیر کرده بود بهش گفتم .اوضاع بهتر شد و مثل همیشه انداختیم گردن چشم مردم "یکی ما رو چشم زده"
خلاصه به آقای همسر گفتم که۹ روزه وب زدم وبعد کلی نصیحت وتوصیه ،که البته پذیرفتم راست می گفت .امروز هم که به دلایلی تصمیم داشتم وبمو حذف کنم همسر پس از بازدید از وبم خیلی خوشش اومده بود و گفت که وبمو نگه دارم وبازم بنویسم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 9:42 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز کلی حالم خوبه تا حالا البته اگه معاونمون بخاطر مرخصی ۵ شنبه بهم گیر نده .هرچند که بااجازه رفتم.
جای همگی خالی آخرهفته رو شمال بودم بد نبود تجدید قوا بود و انرژی برای شروع هفته ......جاده هم خلوت و خوب بود. جای خاصی نرفتیم کار خاصی هم نکردیم بیشتر خوابیدیم خواب بهار اونم توی شمال حسابی حال میده. از اونجایی که اخیرا تصمیم گرفتم بعد از اینکه رفتم خونه خیلی خیلی کم حرف بزنم وفقط مثل سرباز خونه ها حرفهای مهم و ضروری که ارزش شنیدن داشته باشه رو با همسر مقرراتی و حساسم در میون بذارم احتمالا زود به زود میام اینجا و اون چیزهایی رو که دوست دارم به یکی بگم که بشنوه و در جوابم نظری بده وچیزی بگه می نویسم براتون.آخه همسر من معمولا خونه رو با محل کارش اشتباه میگیره توی خونه هم باید فقط اتفاقات خیلی مهم رو که توی روز افتاده بهش بگی که اگه واقعا براش جذاب باشه نهایتا یه سری تکون بده ویه چیزی بگه. کارش خیلی زیاده همیشه خسته است اما من چی حق ندارم؟ داره میشه یه چیزی شبیه بابام قبل از بازنشستگی...چند درجه بهتر خلاصه این که چند رزه که حسابی خودمو کنترل می کنم زیادی حرف نزنم . اونم خیلی انتقاد پذیره بهش گفتم که از این شرایط ناراحتم تا حدی هم قبول کرده خیلی ماهه قربونش برم .فقط بعداز ۶سال از زندگی مشترکمون هنوز به بعضی از ویژگی ها و خلق و خوی های خانمها خصوصا من آشنا نیست ......... درست میشه انشا اله کلی حسن وخوبی داره که اینا خیلی مهم نیست. ما قراره یه تغییر جدید ومهم تو زندگیمون بدیم . برنامه ریزی کردیم که هر وقت خدا بخواد بچه دار بشیم .این وبلاگم بیشتر به خاطر همین ساختم که از اوضاع واحوالمون و بچه نداشتمون که قراره افتخار بده بیادو بیشتر اون که هنوز هیچگونه وجودی نداره بنویسم . ... سارا جونم (دختر خاله آقای همسر) دیروز برای همون بچه ای که نیست یه سرهمی زمستونی خیلی خوشگل و ناز (mother care ) برام گرفته که دیشب دوتایی کلی باهاش حال کردیم .آقای همسر خیلی نشون نمی ده که دلش بچه میخواد ولی وقتی هم که نشون میده اونقدر منو حساس می کنه که حسابی می رم تو فکرو گاهی ناراحت میشم. نمیدونم حتما خیرمون اینه آخه ما مثل همه کارهای دیگمون واسه این مورد هم کلی برنامه ریزی کردیم. کتاب خوندیم کلاس رفتیم اطلاعات جمع کردیم تاریخ تولد تعیین کردیم .............. غافل از اینکه این چیزی نیست که حساب وکتاب داشته باشه واصلا دست ما باشه.... یه چیزدیگه بگم وبرم من وآقای همسر حدود ۶ ساله پیش عاشقونه زندگیمونو شروع کردیم و شکر خدا راضی هستیم ............
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:58 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز حالم اصلا خوب نیست یعنی چند روزه که قاطی کردم همش به شوهرم گیر میدم و الکی دعوا راه میاندازم.
فکر می کنم تقصیر بهاره ...یه جورایی آدمو افسرده میکنه این فصل و این آب وهوا بیچاره آقای همسر یه فرشته است که منو باتمام این اوضاع تحمل میکنه.تازه ۲۰روز تعطیل بود و استراحت کردیم اما بازم احساس میکنم احتیاج به آرامش دارم البته خودم میدونم مشکلم چیه ولی نمی تونم بگم.................. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 9:42 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
برای بهترین ایده منتظرنمان ایده بهتر را انجام بده
بهترین نیزبه دنبال آن خواهد آمد. مارک تواین سلام توی این دنیای مجازی اسم من لیلاست و قراره از خاطرات زندگی مشترکم با آقای همسربنویسم و وقتی بچه دار شدیم از بچه مون .خیلی خوشحالم که با همه شما دوستم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 10:2 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام من از امروز به جمع همه شما وبلاگ دارها پیوستم
بالاخره منم وبدار شدم .کمی طول میکشه ولی راه میافتم بهم کمک کنید |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 10:12 توسط لیلا
|
|
||