تبليغاتX
من و آقای همسر

من و آقای همسر

خاطرات ترش و شیرین زندگی عاشقونه من و آقای همسر

مینویسم ....

گاهی وقتها دلم میخواد واسه خودم یه چیزهایی بنویسم که توی وبلاگ پسرک جاش نیست.تصمیم دارم اینجا رو دوباره گردگیری کنم و آب و جارو(جای پسرم خالی برای جارو)

پسر شیرینم داره دو ساله میشه و من از هفت ماهگیش اینجا ننوشتم.

امروز بعد از مدتها پسرک با پرستارش خونه خودمون تنهاست،صبح که میامدم سرکار خواب بود.نگرانی هام وقتی خونه مامانمه خیلی کمتره.تلفن که میزنم حالش رو بپرسم.صداش میاد،کمی هم گریه میکنه،بغض داره به من میگه مامان  تخم مغ بخورم؟میگم مامان بخور بزرگ بشی بیام ببرمت پارک.دلم بد جوری میگیره.یهو میزنه به سرم برم خونه برش دارم ببرمش خونه مامان.به همسر هم تلفن میزنم.ولی بعد فکر میکنم،شرایطش بدتر از بچه هایی نیست که میرن مهد کودک،بی خیال میشم.اما ته دلم غوغاست.باید بنویسم تا سبک بشم.

چند روزی از سی و دومین سال تولدم گذشته،تولد سی سالگی ام رو دوست نداشتم،پر از استرس بودم و نگران روزهای نیامده پسرم.امروز خوشحالم که پسرک دو ساله ام زبان زد همه شده.

اداره کردن دو تا وبلاگ کار سختیه ،شروع میکنم ببینم تا کجا میتونم پیش برم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 12:13  توسط لیلا  | 

هفت ماهگی پسرم و دوسالگی وبلاگم

تا امروز نمیدونستم که تولد دو سالگی وبلاگم با هفتمین ماهگرد تولد پسرکم یک روزه.امروز نوزدهم فروردین هشتادو هشت شروع سومین سالیه که من در جمع وبلاگ نویسان هستم.

خدا میدونه که چقدر اتفاق توی این دوسال برام افتاده که بعضی هاشو نوشتم و بعضی رو نتونتم بنویسم و فقط تو ذهنم مونده هر چند که قرار بوده اینجا محلی باش برای نوشتن خاطراتم و روزانه هایم.

توی این مدت تواین دنیا دوستان زیادی پیدا کردم که با بعضی شون زندگی کردم و از یه دوست مجازی خیلی به من نزدیکترند و دلسوزتر،همشه از اینکه نوشتم خوشحالم و هیچ وقت نشده که از وبلاگ نویسی پشیمون باشم.

دوستان عزیزم !از اینکه دو ساله با من همراهید ممنونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:50  توسط لیلا  | 

اگر فرصت داشتم که دوباره کودکم را بزرگ کنم :

اگر فرصت داشتم  که دوباره کودکم را بزرگ کنم :

به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم،در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو میبردم ونقاشی میکردم.

اگر فرصت داشتم  که دوباره کودکم را بزرگ کنم :

به جای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتر می بودم،بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه میکردم،سعی میکردم درباره اش کمتر بدانم ولی بیشتر به او توجه کنم ،به جای اصول راه رفتن ،اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین میکردم،از جدی بازی کردن دست برمیداشتم و بازی را جدی میگرفتم،در مزارع بیشتری میدویدم و به ستارگان بیشتری خیره میشدم،بیشتر در آغوشش میگرفتم و کمتر او را به زور میکشیدم،کمتر سخت میگرفتم و بیشتر تاییدش میکردم،اول احترام به خود را در او میساختم و بعد خانه و کاشانه اش راو بیشتر از آنچه عشق به قدرت را یادش بدهم،قدرت عشق را یادش میدادم.

خوشحالم که هنوز فرصت دارم تا کودکم را بزرگ کنم .خدایا از تو در این راه کمک میخواهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:59  توسط لیلا  | 

تولد دوباره

بارون قشنگ امروز منو به چند سال قبل برد. شمال –دو لیوان شیر نسکافه-یه کیک کوچیک دو نفره.

هر چند فراموش نکرده بودم قبل از مادر بودن من یک همسرم، اما تماشای بارون پاییزی کلی حال و هوامو عوض کرد.دوست داشتم پسرم رو بغل کنم و با هم بریم زیر بارون راه بریم.دوست داشتم پسرم هم با تمام وجودش حس منو درک کنه ،حیف که هوا سرده.

همسر عزیزم !خوشحالم که مطمئن شدم مثل روزهای اول زندگی مشترکمون همونطور عاشقتم وخوشحالترم که احساس تو هم همینه.

چقدر زیباست که امسال با ثمره عشقمون،پاره وجودمون روزهای بارونی پاییز رو جشن میگیریم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 16:5  توسط لیلا  | 

خوش آمدی

پسرک نازنینم کمی زودتر از موعد در تاریخ ۱۹ شهریور ۸۷ در بیمارستان عرفان به دنیا آمد و به انتظارهای ما پایان داد.

                       خوش آمدی عزیزم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 12:31  توسط لیلا  |