|
|
|
|
|
به آرشیوم که نگاه میکنم متوجه میشم که مدتهاست چیزی ننوشته ام.چقدرفاصله افتاده بین من واین خونه مجازیم.انگار نوشتن از دلتنگی هاوزندگی مشترکم ،که یه وقت مهمترین کار روزانه ام بود رو فراموش کردم. هر روز کتاب میخونم ودارم سطح اطلاعاتم رو بالا میبرم و خودم رو آماده حضور کودکم میکنم،میدونم اوایل اومدنش اونقدر درگیر کارهای روزمره ام که فرصت ندارم در زمینه مسایل آموزشی و تربیتی مطالعه کنم. از امروز تصمیم گرفتم که خلاصه ای از کتابهایی رو که مطالعه میکنم وشیوه های تربیتی و تقویت هوش نوزاد رو که آموزش میبینم یادداشت کنم،هم برای خودم و هم برای استفاده دوستانم که به اینجا میان.شاید بخشی از اون قابل استفاده باشه. از نمایشگاه کتاب امسال چندتایی کتاب جدید خریدم و یه سری اسباب بازی های فکری مناسب تقویت هوش نوزاد از سه ماهگی به بعد. پسرم!این اولین باره که دارم تو رو اینجوری خطاب میکنم ،خوشحالم که دارم خودمو برای اومدنت آماده میکنم وفعلا شرایط خودم و تو مناسب و خوبه.پدرت کماکان از هیچ محبتی به ما دریغ نمیکنه وهرچند امسال از نظر کاری خیلی درگیره،اما با کارهاش نشون میده که اونم میخواد اطلاعاتش رو درباره تو زیاد کنه. امیدوارم موفق باشیم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:40 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست عزیزم گوبولی منو به یه بازی دعوت کرده.نمیدونم جریان این بازی و نتیجه اش چیه اما چون زیاد احتیاج به فکرکردن و یادآوری خاطرات و گذشته نداره تو این بازی شرکت میکنم.
قوانین بازی از این قرارند: 1- عبارت ششکلمهای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید) 2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید. 3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید. 4- به وبلاگهای دعوتشده اطلاع دهید و برای آنها دعوتنامهای بفرستید.
عبارت من : تو را من چشم در راهم .
اولین جمله ای بود که به ذهنم رسید،احساس کردم این عبارت با حال وهوای این روزهای من جور در میاد. منم همه دوستان وبلاگی رو به این بازی دعوت میکنم .اسم شخص خاصی رو نمیگم به دو دلیل :اول اینکه کسی که دوست نداره و من نمیدونم مجبور نشه تو این بازی شرکت کنه و دوم اینکه انتخاب پنج تا دوست از بین این همه کار سختیه . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:2 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یعنی ۱۹ فروردین ۸۷ شروع سال دومیه که من وبلاگ مینویسم.
یکسالگی وبلاگم تموم شد. خوشحالم برای تمام درسهایی که توی این سال از همه دوستام گرفتم و خوشحالترم که این همه دوست هرچند توی این دنیای مجازی پیدا کردم. این روزها دارم شرایطی رو تجربه میکنم که خیلی خوشایند نیست.استراحت تقریبا مطلق توی خونه مامانم و نرفتن به سر کاربرام سخته .اما خوب فعلا مجبور به پذیرشم . این چند خط رو هم به خاطر یادآوری نوشتم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:1 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
روزهای آخر اسفنده ،من معمولا هر سال شور خاصی واسه عید و نوروز ندارم ولی سال آینده برام خیلی متفاوته یه حس جدید دارم برای شروع سال نو . سالی که داره تموم میشه پر از تغییرو آزمون بود برام . خوشبختانه درآزمایش الهی که برامون مقدر کرده بود سربلند شدیم و زندگی مشترکمون روز به روز شیرینتر شد . با پشتیبانی و همراهی همسر عزیزم بالاخره بعد از چند سال با تلاش زیاد خودم و لطف خدا موفق شدم توی آزمون اخذ پروانه اشتغال به کار مهندسی قبول بشم. زیباترین باران رحمت الهی در روزهای برفی و سرد زمستان امسال بر زندگی ما بارید و ما لایق شدیم که مادر و پدر باشیم.به لطف خداوند داریم نه ماه انتظار شیرین رو تجربه می کنیم .خودمو نمیدونم ولی همسرم واقعا پدر لایق و نمونه ایست،توی همین مدت کوتاه ثابت کرده که دوشادوش من آماده چشیدن طعم شیرین پدر بودنه،اونقدر به من محبت میکنه که گاهی احساس میکنم در برابرش هیچم .ممنونم تکیه گاه امن زندگیم ،همسر عزیزم. دیروز و امروز هم تصمیم بزرگی توی زندگیمون گرفتیم.شاید نتیجه اش ده سال بعد یا بیشتر به بار بشینه اما این بار هم اگه حمایت همسرم نبود واقعا نمیتونستم اینقدر محکم و استوار وقاطعانه تصمیم بگیرم و اقدام کنم .همسر عزیزم تو در نهایت سخاوت و بزرگیت با این تصمیم، که مطمئنم خودت هم خیلی راضی به انجامش نبودی به خاطر من و خوشحالی من موافقت کردی و همه کارها رو به من سپردی.نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم مهربونم . تعطیلات عید رو همسرم ۱۶ روز تعطیله وفرصت خوبیه که با هم باشیم و برای آینده مون و برای فرزندمون فکرکنیم و وقت بزاریم. با کودک درونم :فرشته کوچکم ! از وقتی که اومدی زندگیمون شیرین تر شده .پدرت برای من سنگ تموم گذاشته،روزهای قشنگی پیش رو داریم. خودت کمک کن سال خوبی رو شروع کنیم . خدایا دل همه پدر و مادرها رو شاد کن و همه رو به آرزوهاشون برسون . سال خوبی برای همه دوستای عزیزم آرزو میکنم . دل تون شاد،لب تون خندون |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:47 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ وقت فکرنمیکردم اون تغییراتی که به دنبالش هستم و میخوام تو زندگیم به وجود بیاد اینقدر بزرگ باشه که تمام زندگی ام رو اونم اینقدر زیاد تحت تاثیر بزاره .
به آرشیو وبلاگم که نگاه میکنم میبینم ۲۵ دیماه تصمیم گرفتم که یه تغییر اساسی تو زندگیم و برنامه روزانه ام بدم.در کمتر از یک ماه آنچنان تغییری بوجود میاد که حتی نمیتونم بیام و اینجا بنویسم . برنامه روزانه ام تغییر میکنه وشرایط زندگیم عوض میشه .وضعیت جدیدی رو تجربه میکنم که هیچ وقت نداشتم وبرام لذت بخش وشیرینه.محبت همسرم به من چندین برابر شده وحتی برنامه های اونم تغییر کرده. حس عجیبی دارم،نمیدونم که خوشحالم یا نگران و مضطرب.هنوز مطمئن نیستم که لایق باشم.چقدر سر درگمم ،باید مطالعه کنم .اطلاعاتم رو زیاد کنم .هرچند میدونم این نگرانی ها طبیعیه ولی بازهم دلهره دارم .همسرم سنگ تموم گذاشته وحسابی پشتیبانمه و هوامو داره .توی یه دفترچه یادداشت روزانه ام رو مینویسم تا فراموش نکنم. بیشتر از همیشه شاکر خداوندم .حتما ما لایق بودیم .حتما خیر ما این بوده .حتما خدا خواسته که : *من مادر شدم * وقتی ضربان قلب کودک یک سانتی متری ام رو میشنوم احساس میکنم زیباترین ترانه ها رو گوش میکنم .حس قشنگی به این تمشک کوچکم که داره رشد میکنه و روز به روز بزرگتر میشه دارم . اینجا خونه مشترک مجازیه من و همسرمه .از کودک درونم که فعلا اسم نداره اینجا چیزی نمینویسم .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:21 توسط لیلا
|
|
||